اعتکاف
وب سایت اعتکاف، پویشی در مسیر گسترش معنویت

جهانی سازی و موانع و دو راهیهای آن

۳۳

  فرهنگ یکی از ویژگیهای بشر و ضرورتی حیاتی برای زندگی اجتماعی، و یکی از فرقهای او از حیوانات است. فرهنگ را می‌توان به بستری برای جامعه تشبیه کرد که جامعه مانند رودی در آن به حرکت تاریخی خود ادامه می‌دهد. بتعبیری دیگر: فرهنگ فضاء و جوّی است معنوی که انسان در آن غوطه ور است، از آن الهام می‌گیرد و تأثیر می‌پذیرد و رفتارهای فردی و اجتماعی خود را متناسب با آن فرهنگ آشکار می‌سازد.

فرهنگ از آنرو یک ویژگی بشری است که تمام حیوانات، برخلاف انسان، فقط با غرایز خود زندگی می‌کنند، مقهور و اسیر طبیعتند و حق انتخاب ندارند. حیوانات نیازی به فرهنگ و فرهنگ سازی ندارند و برای آنها «ارزش» بیمعناست و مفهومی ندارد. ارزش برای حیوان، همان غرایز اوست که مانند سخت افزار رایانه ها و در نهاد او بطور ثابت نهاده شده و نه او و نه هیچکس دیگر نمی تواند آنرا تغییر دهد.

انسان، برخلاف دیگر موجودات، آزاد آفریده شده و می‌تواند با الهام از دین، فلسفه و تجربیات فردی و تاریخی خود چارچوبها و قواعدی نانوشته برای خود بسازد و هنجارهای اجتماعی را برای رفتار عمومی و اجتماعی جامعه بدست دهد، که همان سنتها و فرهنگهاست.

 عناصر فرهنگ

برای فرهنگ، اجزاء و عناصر بسیاری ذکر شده معروفترین آنها برای ساخت و شکل‌گیری فرهنگ عبارتند از:

دین، آداب و سنت اجتماعی، تجربه های شخصی و تاریخی، فلسفه و ایدئولوژی، عقل و فطرت،[۱] شرایط محیطی و اجتماعی، که هر یک مختصات ریاضی هر جامعه اند و هر جامعه را از جامعه دیگر مشخص و جدا می‌سازند.

در میان این عناصر سازنده فرهنگ، دین و فلسفه و عقل از یکسو و تجربه های تاریخی و فردی از سوی دیگر مهمترین و مؤثرترین آنها می‌باشند، نقش دین در فرهنگ مؤثرترین نقشها و مهمترین عنصر سازنده آن است.[۲] تجربه تاریخی جامعه و باصطلاح حافظه اجتماعی به کمک داوری عقل و منطق نیز در جهت رد یا قبول عناصری از فرهنگهای دیگر بسیار مؤثر است.

رابطه فرهنگ و هویت

نکته مهمی که در این بحث باید به آن توجه  ‌شود رابطه فرهنگ جامعه و هویت فردی و اجتماعی آن جامعه است. میان افراد جامعه و فرهنگ او رابطه ای مستقیم وجود دارد. این رابطه در شکل گرفتن هویت افراد جامعه مؤثر است و ـ طبق قوانین روانشناسی اجتماعی ـ مجموعه هویتهای فردی «هویت اجتماعی» را بوجود می‌آورد، هویتی مشترک و واحد که همه افراد آن جامعه، شخصیت و هویت خود را در آن می‌بینند و تا پای جان از آن دفاع می‌کنند.

سبب آنکه فرهنگها در اصل با هم تقابل دارند همین اختلاف هویتهای اجتماعی جامعه‌هاست. همانگونه که هویت افراد از یکدیگر جداست، جوامع بشری نیز بدلایل دینی، جغرافیایی، تاریخی، زبان و عوامل دیگر دارای تکثر و پراکندگی و جدایی از یکدیگر می‌باشند. اصل اولیه و طبیعی در فرهنگها و همچنین از لحاظ فلسفی و منطقی،ـ تکثر و جدایی فرهنگهاست نه وحدت آنها.

بشر بانگیزه «حب ذات»، استقلال طلب است و آزادی را دوست دارد. انسان مایل است دیواری بنام: «خود» بگرد خود بکشد و خود را جدای از دیگران بداند. این «خودِ فردی» بسبب اشتراک در سنن و سرزمین و مذهب و اندیشه و حتی زبان ـ به شکل گرفتن «خود اجتماعی» می‌انجامد و هویتهای فردی به یک «هویت اجتماعی» تبدیل می‌گردد. از اینجاست که فرهنگ، واسطه ارتباط افراد یک جامعه و سمبل استقلال وهویت آنها می‌شود.

فرهنگ هر جامعه مرزهای معنوی و پنهان اوست که هم استقلال و شخصیت جامعه و هم شخصیت افراد آن را مشخص می‌نماید، و راز تکثر و جدایی جامعه ها و ملتها از یکدیگر و اختلاف و گاهی نزاع میان آنها در همین جاست.

یعنی چون میان فرهنگ یک جامعه و هویت و شخصیت آن ارتباطی مستقیم و قوی وجود دارد و این ارتباط به تمام افراد جامعه نیز منتقل می‌شود از اینرو هر فرهنگ خود را از دیگر فرهنگها جدا می‌بیند و خود را از آن برتر می‌داند و در برابر تهاجم آن فرهنگ بیگانه می‌ایستد و مقاومت می‌کند. هیچ فرهنگی را  نمی توان بآسانی در پای فرهنگ دیگری قربانی کرد.

البته، این اختلاف و تکثر فرهنگها و مقاومت آنها در برابر فرهنگ یا فرهنگهای دیگر مانع از آن نیست که فرهنگها و تمدنها با یکدیگر گفتگو و تعامل و همکاری داشته باشند. گفتگوی دو فرهنگ یا تمدن نوعی ارزیابی و عیارزدن به فرهنگهای مقابل است. هر فرهنگی که در آن از ارزشهای مشترک و مورد قبول طرفین بیشتر برخوردار باشد و منطقی قوی تر و عیوب کمتری داشته  و برای اکثریت افراد جامعه خود سعادت، رفاه، صلح و امنیت بیشتری ببار بیاورد امتیاز بیشتری می‌آورد و افراد جامعه مقابل، آنرا بیشتر می‌پذیرند.

پذیرفته شدن یک فرهنگ علاوه بر لزوم داشتن امتیازات ذاتی جوهری، به مرور و طول زمان نیازمند است، از اینرو برپاساختن تمدنی که بر خرابه تمدنهای دیگر قرار گیرد، و معرفی فرهنگی جهانی و واحد که همه فرهنگها را تحت الشعاع قرار دهد، بصورت طبیعی غیر ممکن و یا دشوار و پرمانع است مگر آنکه زمانی طولانی روند گفتگو با فرهنگها را پشت سر گذاشته باشد، بویژه اگر همچون فرهنگ نوپا و دور از فضیلت پیشنهادی قدرتهای نظامی باشد و بجای عدالت و کرامت و حقوق ذاتی انسان، جهان را  به نوعی توحش مدرن دعوت کند. فرهنگی که ریشه در سنتهای قبیله ای قرون وسطائی و پیش از آن دارد که پس از افول دوران پررونق یونانی و رومی این حکومتها و فرهنگها در برخی مناطق اروپا و سپس امریکا حاکم شد و تحت تأثیر سابقه تاریخی اقوام مهاجم آن زمان با خشونت و تعصب قومی و نژادی و جنگ طلبی و تجاوز همراه بوده است.[۳]

عقل و وجدان سالم بشر بهترین صافی برای جداسازی فرهنگ عالی از فرهنگ پست می‌باشد و به همین دلیل ملتها با تکیه بر حق انتخاب و آزادی و عقل و وجدان خود همواره فرهنگی را انتخاب می‌کند که ارزشهای مورد علاقه او در آن فرهنگ، جایی مطمئن داشته باشد.

نقطه برخورد مسئله جهانی شدن با فرهنگها و فرضیه فرهنگ واحد جهانی در همین نقطه روانشناختی و فلسفی است و تعامل و گفتگوی فرهنگهای مختلف ملی با فرهنگ واحد جهانی، خود به نوعی فرهنگ نیازمند است و موانعی بر سرراه خود دارد.

موانع سوق فرهنگهای مختلف به فرهنگ واحد

اول، هر فرد دارای دو هویت است: هویت فردی و هویت اجتماعی و ملی. ملتها نیز هویت جدا از یکدیگر دارند. نادیده گرفتن هویت افراد و ملتها- که در لابلای فرهنگ ملی آنها نهفته و با شخصیت و کرامت و تاریخ افتخارات تاریخی آنها آمیخته شده- به شکست خواهد انجامید، زیرا هیچ ملتی حاضر نمی شود که به آسانی شخصیت و هویت ملی و تاریخ خود را نادیده بگیرد و ماسک فرهنگ دیگری را بر چهره بزند. فرهنگی می‌تواند جای خود را در میان ملتها- و فرهنگها باز کند که حفظ هویت و شخصیت افراد و ملتها را تضمین کند بلکه اعتبار و شخصیت آنها را بالا ببرد.

دوم،  اگر فرهنگ جهانی بشکل تحمیلی و بصورت جهانی کردن باشد و نه بصورت طبیعی (و جهانی شدن) چون با آزادی و استقلال فکری و روحی افراد و ملتها مباین است به آسانی پذیرفته نخواهد شد.

سوم، فرهنگهای تاریخی موجود در جهان از مذهب (یا از فلسفه هائی که بصورت مذهب در آمده) ریشه و مایه گرفته اند و مانند سکه ای است که اگر یک روی آن سنت و عادات ملی است روی دیگرش مذهب و فلسفه است و تعارض فرهنگ جدید یا فلسفه های آنرا با مذهب و فلسفه سنتی نباید نادیده گرفت . برای تأسیس فرهنگ واحد باید نخست اختلاف ادیان بصورت قبول «دین واحد»ـ ونه بصورت پلورالیسم ـ حل شود و همه ارزشهای ادیان مختلف در آن وجود داشته باشد.

چهارم، هر ملت دینامیسم و محرکه خاص خود را دارد (مانند مذهب و ایدئولوژی). دینامیسم اصلی و پنهانی ملتها، منشأ تمدنهای اصیل و تاریخی آنها بوده است و تحمیل فرهنگ جدید بمانند از کار انداختن دینامیسم و موتور محرکه جامعه و افراد آن بدون دادن موتور محرکه واقعی و حقیقی به آن است .

پنجم، همانطور که اشاره شد، شکل گرفتن یک فرهنگ و نهادینه شدن آن به زمان طولانی نیازمند است و ارائه فرهنگ مشترک ـ حتی در بهترین صورت خود ـ به سالها احتیاج دارد، و بآسانی نهادینه نمی شود و در اینصورت دوامی نخواهدداشت و بزودی دچار پراکندگی و تقسیم به خرده فرهنگهای متعارض خواهد شد. و بتدریج آن فرهنگ واحد به فرهنگهای متکثر مبدّل خواهد گشت.

ششم، قبول فرهنگ دیگر از طرف هر فرهنگ بومی از راه تعامل و تفاهم و ارتباط فرهنگی حاصل می‌شود و اساس تعامل و می‌دانیم که ارتباط بین دو فرهنگ بوسیله (مفاهیم مشترک) انجام می‌گردد، و با مفاهیم مختلف و اختلاف در درک یک مفهوم- که از برداشتهای  مختلف  و فرهنگهای  مختلف برمی خیزد – هرگز نمی توان به «تفاهم» رسید.

مسلم است که دو طرف یک گفتگو یا تفاهم، اگر الفاظ را ـ که واسطه بیان معنا هستند ـ با معنا و مفهوم واحد بکار نبرند هرگز تفاهم حاصل نخواهد شد. مثلاً همه باید از کلماتی مانند: بشر، حقوق بشر، دموکراسی، تروریسم و … فقط یک تعریف داشته باشند تا تفاهم بین المللی حاصل شود نه اینکه «بشر» در عرف دول متجاوز غربی نوعی خاص از انسان سفید پوست باشد و دموکراسی غربی مصداقهائی مانند رفتار امریکائیها در افغانستان و فلسطین و عراق را به دنیا ارائه دهد و دیگر موارد مشابه آن.

وجود بیش از یک معنا در لفظ و بیش از یک مصداق برای یک مفهوم در خارج، نه فقط مانع تفاهم که گاهی موجب خطرات و آسیبهای بین المللی می‌شود. بیجهت نیست که فیلسوف همواره از الفاظ مشترک می‌ترسد و پشت سر آن مغالطه و سفسطه را می‌بیند.

هفتم، فرهنگ هر ملت میراث ملی و تاریخی آن ملت است و سرمایه ای است که هر ملت به آن افتخار می‌کند زیرا شخصیت او در آن نهفته شده و در ادبیات و هنر و تاریخ او تجلی می‌کند و کنار گذاشتن آنهمه میراث گرانبها امری ناممکن و در حکم از بین بردن روح آن ملت و میراث فرهنگی و تاریخی آن است.

هشتم، فرهنگ هر جامعه رابط بین حال و گذشته ملت و وحدت و یکپارچگی جامعه و چهارچوبی است که در آن برنامه آینده خود را فراهم می‌کند. از بین بردن یا به فراموشی سپردن این رابطه ها، ملتها را از گذشته شان جدا و وحدت جامعه آنان را متلاشی می‌سازد.

* * *

علاوه بر این موانع و مشکلات، مسائل عام دیگری ـ بشری و فلسفی ـ نیز مانع چنین وحدتی در فرهنگهاست از جمله :

۱. اگر فرهنگ جدید ـ و باصطلاح جهانی ـ با مذهب جامعه ای سنتی اندک مخالفتی داشته باشد (برای مثال : مخالفت برخی دول غربی با حجاب و نحوه پوشش زنان مسلمان) با حقوق اساسی و ذاتی بشر سازگار نیست.

اعلامیه حقوق بشر از جمله اصول ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ با تحمیل فرهنگی بنام فرهنگ جهانی بر مردم دنیا مخالف است زیرا آزادی آنان را در مذهب و فرهنگ مذهبی و ملی سلب می‌کند و آنان را از اظهار عقایدشان منع می‌کند.

۲. فشار بر روی ملل برای تغییر فرهنگ ـ  در صورت توفیق! ـ سبب تعارضات درونی و برهم خوردن نظم درونی و فکری و احیاناً مشکلات روانی خواهد شد و این مسئله روانشناختی مهمی است که روانشناسان به آن بسیار اهمیت می‌دهند.

۳. اخلاق در انسان ریشه های فطری دارد و دارای منشأ مذهبی است و فرهنگ جدید جهانی اگر مبتنی بر مادیگرائی و سکولاریسم و اعتقاد به نسبیت در اخلاق باشد بکلی اخلاق انسانی را زیر و رو کرده و آنرا به اخلاق ماشینی و تکنولوژیک تبدیل خواهد کرد و فقر اخلاق در جهان پیامدهای خطرناک بسیار  دارد و هزینه بسیار می‌طلبد.

۴. فرهنگ واحد نبایستی از طرف دولتهایی پیشنهاد شود که ملتها خاطراتی تلخ و تجربه های تاریخی از تهاجم و تجاوز نظامی و استعماری با آنها داشته اند و نباید از قبول آن هراسناک باشند.

* * *

مانع مهم دیگر تحقق طبیعی چنین آرزوها، کوششهای شک برانگیزی است که جوامع و ملتها را به این پیشنهادهای پر زرق و برق بدبین می‌کند ومردم را به اهداف واقعی طراحان آن به شک و تردید می‌اندازد. از جمله ارتباط فرهنگ جهانی از یکسو با فرضیه مسخره آخر تاریخ! که در آمریکا تبلیغ می‌شود و از طرف دیگر به نوعی جهان وطنی که در کنار آن جنگ تمدنها و نابودی قهری و نظامی تمدنها در آن فرض می‌شود.

با توجه به مشکلات و موانعی که بیشتر آنها به طبیعت و نهاد باطنی انسانها مربوط می‌شود ایجاد یک فرهنگ واحد جهانی بنظر غیر عملی و یا بسیار دشوار و ناپایدار می‌آید و فرضیه جهان وطنی، فرضیه ای ایده آلیستی و اتوپیائی خواهد بود.

چیزی که از نظر فلسفه تاریخ مسلم است حکومت نهائی ارزشهای واقعی است که اسلام و ادیان حقیقی آنرا تبلیغ می‌کنند و نهاد درونی بشر آنرا براحتی می‌پذیرد. «آخر تاریخ» با حکومت فضیلت و کرامت انسانی خواهد بود نه با جنگ و جنایات ضد ملتها و بیعدالتی. تئوری «فرهنگ جهانی» و «جهان وطنی» در اسلام با عنوان «امّت واحده» تعبیر و تعریف شده که اساس آن پذیرش خدای واحد بعنوان رئیس خانواده بشری است و اینکه مردم از حیث نژاد، زبان، جنسیت و …. در یک سطح مساوی قرار دارند و همه یکسان جزء خانواده خدا می‌باشند و قرآن می‌گوید: «محبوبترین مردم نزد خدا کسانی هستند که تقوا داشته باشند» و  در سنت اسلامی آمده که در خانواده خدا (یعنی جامعه بشری) هر کس به دیگران مهرورزی بیشتری داشته باشد نزد خدا محبوبتر است. و حل اختلاف جامعه بشری با خدا و قانون او می‌باشد.

 نظریه «امت واحده»، اول جهان را واحد و امت را واحد فرض می‌کند و سپس تقسیمات فرهنگها را می‌پذیرد. ولی فرضیه جهانی شدن اول اختلافات را پذیرفته و سپس امید به جهان واحد و فرهنگ واحد بسته است.

اگر برای تاریخ آخری باشد و برای همه ملتها وطنی واحد فرض شود باید با ایدئولوژی و فرهنگی صد در صد انسانی و عقلانی باشد که به کرامت انسان بعنوان یک موجود ویژه و جدای از دیگر حیوانات نگاه کند و به استقلال و آزادی و شخصیت و حفظ هویت او بیندیشد نه فرهنگی که از همه آزادیها بجز آزادی در لذات جنسی و ولنگاری و تشابه با حیوانات آزاد باشد و برده ای در دست سرمایه داران و ابزاری برای لذت شهوترانان شود.

امت واحده یا جهان وطنی هنگامی ممکن است که فرهنگ جهانی حاکم بر آن، فرهنگ بشر دوستی و انسان شناسی فلسفی و دینی و طبق قواعد عرفانی و همراه با عشق به بشریت باشد ـ عشقی که بقول سعدی شاعر ایرانی از عشق به خدا برخاسته باشد و همصدا با آن شاعر این نغمه را ساز نماید که:

               بجهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست       

                                          عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

۱.  فطرت بمعنای وجدان یا قاضی پنهان در نهاد انسان که براساس قضاوتهای مشترک بین افراد سالم بشر حکم می‌دهد و طرفدار عدالت و صلح و آزادی و مساوات و فضایل دیگر اخلاقی است و مطلق و  غیر نسبی است.

۲.  نمونه آن تأثیر قرآن در میان مسلمین ـ تأثیر تعالیم کنفوسیوس در چین ـ تأثیر تلمود در یهود ـ تأثیر کلیسا در مسیحیت است که حتی در قوانین و آداب اجتماعی آنان هم اثر گذاشته است.

۳. رسوبات زندگی و فرهنگ و آداب و سنن قبیله‌ای هنوز هم در برخی از ملل غربی وجود دارد از جمله نگاه بردگی به زن  و عشق به سلاح و سگ و نیز اعتقاد به خرافات و ارواح و مانند اینه

سید محمد خامنه ای 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.