اعتکاف
وب سایت اعتکاف، پویشی در مسیر گسترش معنویت

مهمانی – داستان

۹۷

مهمانی

روز اول

امسال بابا خیلی خوشحال است چون یک کار جدید پیدا کرده است و آن هم شب تولد. خانه ما پر از کاشی ها رنگرنگ است با یک عالمه کبوتر که دور گنبد آبی می چرخند و پرواز می کنند.

بابا می گوید: صاحب خانه ی ما بهترین صاحب خانه دنیاست.
مامان می گوید: همه دنیا برای صاحب خانه ی ماست.

من هم دوست دارم صاحب خانه مان را ببینم، بهش بگویم خیلی دوستت دارم چون به بابا کار دادی.

بابا همه اش غصه می خورد که بیکار است، مامان از بس قالی بافته چشم هایش ضعیف شده است، بابا گفت:صاحب خانه ی ما همه جا هست.
مامان گفت: او همه حرفهایت را می شنود حتی اگر توی دلت بگویی.
من هم رفتم پیش کبوترها به آنها گفتم می رفتید توی آسمان به خدا بگویید خیلی دوستش دارم.

خانه ی ما پر از لامپ های رنگارنگ است چون تولد امام علی نزدیک است. امام علی تولد مبارک.

روز دوم

 اما از یک چیزی ناراحت و از یک چیز خوشحالم، همین اولین روز کار بابا اصلا خانه نیامد و تا شب سرکارش بود.

مامان هم مدام  رفت و آمد.خوشحالم هستم چون یک عالمه کار کردم تا جشن تولد امام علی قشنگ بشود.

امروز بابا حیاط مسجد را جارو کرد، مامان به گلدانها آب داد، بابا آب حوض را عوض کرد و مامان پنجره ها را تمیز کرد، من هم با عروسکم تمام طاقچه های مسجد را دستمال کشیدیم، مامان قرآنها و کتابهای دعا را مرتب روی آن گذاشت.

روز سوم

تولدت مبارک.

بابا یک عالمه بادکنک وکاغذ رنگی خریده و مامان کلی شیرینی پخته است.

بابا گفت: حالا باید منتظر مهمانها باشیم.

شب شد که مهمانها آمدند اما من از دیدن آنها تعجب کردم چون همه آنها با خودشان رخت خواب آورده بودند.

مادر کمک پیرزنی رختخواب برد.به عروسکم گفتم: حتما خانه ندارد…. آمده مسجد بخوابد.عروسکم گفت: من هم دوست دارم آنجا بخوابم.

دویدم توی اتاق،بالشت خودم و عروسکم را برداشتم، صدایی گریه گل پارچه ام بلند شد: من از تنهایی می ترسم.

او راذبغل کردم و سه تایی رفتیم توی حیاط.ذمامان تا مرا دید بالشت را گرفت: برو تو اتاق خودمان بخواب.

– می خواهم این جا بخوابم.

مامان آرام گفت: نمی شود…این جا که جای خواب نیست.

گریه ام رفت. عروسک و گل پارچه ام با مامان قهر کردند. بابا آمد جلو و در گوشم گفت: ما سه شب مهمان داریم باید بد اخلاقی نکنی.

-قهر… قهر…

بالشتم ر ا انداختم زمین و دویدم توی اتاقمان.

گل پارچه ای گفت: من که با مامان و بابات قهرم و آشتی نمی کنم.

کنار پنجره نشستم و به حیاط مسجد را نگاه کردم. بابا بالشتم را از روی زمین برداشت. مامان به آن دست کشید، با هم حرف زدند. بابا آمد طرف اتاق.

عروسک جیغ کشید:بابات آمد دعوایمان کند.

گل پارچه ای از ترس لرزید: برویم توی غار قایم شویم.

من آنها را بغل گرفتم و رفتم توی غار همیشگی مان، زیر لحافم. آن جا تاریک بود. چشمهای عروسک و گل را گرفتم تا نترسند. صدای در اتاق آمد. بعد صدای بابا:

-گل نرگس بابا کجاست؟

جواب ندادم. بابا باز گفت: اگر پیدات کنم می خورمت.

من و عروسک خندیدم. گل که آن قدر بلند خندید که بابا صدایش را شنید.

از روی لحاف قلقلکمان داد:  گل نرگس کدامتان هستید؟

دست بابا همراه نور اتاق زیر لحاف آمد: حالا من کی را باید پیدا کنم؟

گل پارچه ای چسبید به دست بابا:من نمی گذارم نرگس را پیدا کنی؟

بابا گل را گرفت و از غار بیرون برد. عروسکم در گوشم گفت: من بابا را سرگرم می کنم تو برو تو جنگل.

مطالب مرتبط

معتکف کوی دوست

رباعی در مورد نماز

دست بابا این بار جلو آمد و جلو آمد. عروسکم گفت: من نگهبان نرگسم.

بابا او را قلقلک داد، عروسک خندید.بابا او را برد بیرون غار، من هم یک مرتبه فرار کردم و رفتم توی جنگل، باغچه پشتی اتاقمان که پر از گل بود.

بابا تا مرا دید گفت: هر جا فرار کنی پیدایت می کنم؟

پشت گلهای لاله عباسی قایم شدم، بابا آرام آرام جلو آمد: من همه جنگل سبز را می شناسم.

جلوتر آمد رفتم پشت گلهای آفتاب گردان که در نور مهتاب خوابیده بودند.
قدشان آنقدر بلند بود که بابا پیدایم نمی کرد، پشت آنها نشستم. بابا آرام گفت: برای گل نرگس بابا می خواهم تمام جنگل را بگردم.

بابا را دیدم که داشت بین بوته گل سرخ را می دید، خندیدم، بابا باید همه جنگل را بگردد.

چشهایم را بستم تا بابا پیدایم نکند. صدای پای بابا دیگر نیامد. صدای مامان آن طرف جنگل شنیدم: کجایی؟….نرگس را آوردی؟

با مامان که قهر بودم. برای همین بیشتر چشمهایم را بستم تا پیدایم نکنند.

بابا گفت:یک خبر خوب.

خندیدم. جلوی دهانم را گرفتم تا خنده ام از توی دهانم نریزند بیرون و نروند جایم را به بابا بگویند. بعضی وقتها بابا به خندهایم گفته بلند بلند حرف بزنند تا او را مرا پیدا کند.

یک مرتبه بابا دستم را گرفت:دیدی خندهایت جایت را بهم نشان دادند.

از دست خنده هایم و بابا ناراحت شدم، اما از این که در جنگل تاریکم بابا پیدایم کرده خوشحال شدم.

بابا کنارم نشست: چه جنگل تاریکی.

موهایم را نوازش کرد، عروسک و گل پارچه ای را دستم داد: با دوستانت دنبالت گشتم.

عروسک گفت: من از جنگل تاریک می ترسم.

گل پارچه ای تا گل آفتاب گردان را دید خندید: وقتی صبح شد دوست دارم بیایم پیش دوستانم.

بابا به ماه نگاه کرد: ماه یک سوال دارد؟

گفتم: چه سوالی؟

می گوید چراگل نرگس و دوستاش الان بیدارند؟

چون آنها که امشب آمدند مسجد بیدارند.

بابا دستم را گرفتم و گفت: حالا برویم خانه تا برایم قصه بگویم.

نه من می خواهم تو مسجد بخوابم مثل آنها که آمدند مسجد.

دست بابا را گرفتم و رفتم خانه. از پنجره اتاق مسجد را نشان دادم همه چراغها روشن بود. به بابا گفتم: چرا آنها نمیخوابند؟

بابا گفت: چون آنها چند روز مهمان ما هستند… دوست دارند بیدار باشند و نماز و دعا بخوانند

عروسکم گفت: نرگس هم نماز می خواند.

تندی چادرم را از توی کمدم سرم کردم. گل پارچه ای گفت: مامان قول داده ما هم همراه نرگس برویم مسجد.

بابا فکری کرد و گفت: باشه…اما یک شرط دارد

زود گفتم:چه شرطی؟

-هر وقت گفتم بروی اتاق خودمان.

من ،عروسک و گلم قول دادیم.

بابا گفت: حالا آمده رفتن به مهمانی شوید.

موهایم عروسکم را شانه زدم. بابا هم موهای مرا شانه کرد. صورت گلم را شستم.بابا هم صورت مرا شست. به عروسکم لباس نو پوشاندم. بابا هم لباسهای عیدم را برایم آورد و پوشیدم. بعد چادرم گل گلی ام را سر کردم.

دست بابا را گرفتیم و رفتیم مسجد، مامان تا ما را دید گفت: چه مهمانهای تمیزی.

بابا در گوشم گفت: قولت یادت نره.

سرم را تکان دادم، بلند گفتم: چشم.

بابا لبخند زد، چشمم را بوسید، مامان دستم را گرفت: برویم تو که کلی مهمان داریم و باید از آنها پذیرایی کنیم.

فاطمه بختیاری قم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.