از گریه هایم چشم باران خیس از ناله ام گوش فلک کر بود
حالا که میاندیشم آن اعمال کم تر ولی از روی باور بود
دیشب نماز شعر میخواندم پلک دلم آرام سنگین شد
در عالم احساس خوابم برد در خواب دیدم روز محشر بود
ما یأکلون فیه إلا النار… تجرى لهم من تحتها الأنهار
یک سو تمامش آتش و زقوم یک سو پر از طوبا و کوثر بود
طوبا مگو هر سرو کوتاهش… حوری مگو هر عقل گمراهش…
لبخند «رضوان من الله » آش آنجا ولی یک چیز دیگر بود
پل پیش پای کج دلان سد شد بیگانه افتاد و خودی رد شد
پای «صراط المستقیم اما آن راه را که گویی از بر بود
زور و زری دیری نمی ارزید صد من ریا سیری نمی ارزید
معیار «الأعمال بالنیات» سنگ ترازوهای داور بود
انگار سطلی آب خالی شد روی سرم از خویش پرسیدم
یعنی تمام آنچه را یک عمر من «خیر» می پنداشتم، «شر» بود
از خیر و شر چیزی نمیدانم اینقدر میدانم ولی آنجا
خون دل مظلوم ظالم را چون باده دامنگیر ساغر بود
جمعی بهشتی شاد میرفتند من با معمایی که در ذهنم
گفتم کجا جستید جنت را؟ گفتند زیر پای مادر بود
علی فردوسی – اصفهان





ثبت دیدگاه