غیر از پناه باده پناهی نمانده است
حی على الشراب که راهی نمانده است
تبت یدا کسی که تو را از دلم گرفت
در دست من که خنجر آهی نمانده است
خیر الامور اوسطها چشم های توست
در این میانه چشم سیاهی نمانده است
باید وان یکاد بخوانم برای تو
جز چشم زخم هیچ نگاهی نمانده است
«فاغفر ذنوب»، عشق علیه السلام، آه
در توشه ام نکرده گناهی نمانده است
ای عشق زودتر به سراغ دلم بیا
تا «زرتم المقابر» راهی نمانده است
على فردوسی – اصفهان





ثبت دیدگاه